نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
بيست قدم تا صفر
بيست قدم تا صفر
یکشنبه، 12 مهر، 1383

اگر به خانه من آمدی

ای مهربان

به وبلاگ دوساعت چاقو کشی برو

 



دوشنبه، 29 تیر، 1383

              

                             مردم و شمشير تو يادم نکرد

                                  می رمد از سايه من قانلم

و ديگر آنکه غزل هم  وبلاگ نويس شد

وبلاگ پروانه ها را ببينيد



یکشنبه، 31 خرداد، 1383
وين همرهان زنانند

در راه رهزنانند

                 وين همرهان زنانند

 

پای نگار کرده اين راه را نشايد .



سه‌شنبه، 5 خرداد، 1383

نمی دانم كجا و از چه كسی خوانده ام  اما :

 

من كيستم رسالت من چيست ای غزل ؟

پيغمبری كه مؤمن اعجاز خويش نيست .



پنجشنبه، 27 فروردین، 1383
صبح است و پلك سوي پريدن نمي رود

 

صبح است و پلك سوي پريدن نمي رود

امروز را به نـّيت ديدن نمي رود

شايد خبر شده ست كه پرواز آفتاب

تا پشت بام بال كشيدن نمي رود

در انجماد فصل سراغ چه مي رويم ؟

تقويم باغ ، سمت رسيدن نمي رود

در دست برگ قوت افتادني نماند

در بال باد، شوق وزيدن نمي رود

وقتي كه مُشت حرف رساي زمانه است

گوشي به پيشواز شنيدن نمي رود

تقصير مرگ نيست اگر روز و ماه و سال

دست دلم به كار تپيدن نمي رود

تا صبح بعد رخصت ديدار اي غــزل

از دستِ داس فرصت چيدن نمي رود



جمعه، 29 اسفند، 1382

بهار آمد و بر دوش کس سبو نکشيد

کسی بساط طرب را کنار جو نکشيد

رضا پارسی پور

 

سال نو بر همگان مبارک باد 



پنجشنبه، 14 اسفند، 1382
از دشمنان شكايت برند به دوستان

از دشمنان شكايت برند به دوستان

چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم ؟

شايد مي شد به گفته سعدي اشاره كنم و بگذرم .

اما گاهي حرفي ساده - و نه دشنه اي آدم را وا مي دارد مكث كند . برگردد و به پشت سر نگاه كند . نگاه به جاده اي كه ترديد مي كند آن را درست پيموده يا نه .

آيا دوباره بايد برگردد يا بايد با دو دلي ادامه دهد ؟

و البته قصد نداشتم شعر زير را كه سياه مشق دوره دبيرستان است، در ميان اين بيست قدم پاياني ام بگنجانم اما تنها به دليل چند سطر قبل . برگشته ام تا به پشت سر نگاه كنم . و مشقتي را كه براي دوست داشتن كشيده ام . نمي دانم بايد برگردم و پاك كن دست بگيرم و دوستت دارم ها را پاك كنم و يا با همين قلم ادامه را طور ديگري بنويسم ؟ اما آن وقت آيا كسي كه در كوچه آخر ايستاده نمي پرسد دو دلي هايت را خط زديم و به جاي آن دو رويي نوشتيم ؟ من ولي اين قلم را براي دوستت دارم ها تيز كرده ام .

 

 سفره ي كتف را هر سحرگاه در خمِ كوچه ها مي تكانم .

مثل شب‎‎‎‎ْ در دلِ خود نهانم

از كجا ؟ از كـه ؟ پُرسي نشانم

آسمان چشم ديدن ندارد

با شهابي اگر همــزبانم

كاش مي شدكه حــوا ترين را

ديگر ازخوابهايم برانم

قصه‌ي سيب وگندم مرا كشت

تهمت آلوده‌ي نامِ نانم

زندگي طعم بودن ندارد

حنظلي ريشه زد در دهانم

گفتم از عشق وُ از عشق وُ. ديگر

تابِ آتش ندارد زبانم

روي آواِز من گل بپاشيد

من صدا ـ مرده‌ي واژه گانم

خونِ همرنگ هابيل و قابيل

مي جهد از رگِ دود مانم

شعرها در كمينم نشستند ؛

من به اين سايه ها بد گمانم

در شبم مي وزد دشنه هاشان

شعله مي جوشد از استخوانم

دوستان ـ دشمنان عزيزم

با چه نامي شما را بخوانم

خنجري ، تهمتي . هر چه داريد

تا چه باشد ولي در توانم

سينه اي ، گرده اي ، گردني .هست

من همان ، من همان نردبانم

سفره ي كتف را هر سحرگاه

در خمِ كوچه ها مي تكانم .

اهواز آذر 67



دوشنبه، 22 دی، 1382
آواز كسي در اين صدا مرده

 

من نمی دانم با اين قدم ها به کجا می خواهم بروم

فقط می دانم که قدم هايم دارند تمام می شوند

 . تمام .

 

آواز كسي در اين صدا مرده

 

گفتي كه بخوان ، ولي صدا مرده

اين پنجره رو به انزوا مرده

اين پنجره ـ اين دهان بي آوا

از تلخي طعم واژه ها مرده

اين پنجره ـ اين سلام بي پاسخ

دلواپسِ كوچه ، آشنا ، . مرده

دلواپسِ كوچه‌بي كه بي عابر

بن بستْ ميان كوچه ها مرده

دلواپس سايه اي كه آنسوتر

بي زمزمه زير دست و پا مرده.

 

ناچارم اگر سكوت .. يا مردن

ناچارم اگر كه بسته يا مرده

بر حاشيه‌ي صداي من بنويس :

آوازِ كسي در اين صدا مرده

آواز كسي كه در صداي او

هر شب همه چيز اي خدا مرده

 

مي خواندم اگر كسي از اين كوچه .

مي خواندم اگر. ولي صدا مرده

شيراز --  آذر ۷۰



شنبه، 6 دی، 1382

زلزله‌ی بم

 

فاجعه ‌ی زلزله‌ی بم را به هموطنانم تسليت می گويم

 

 اهدا خون کمک کوچکی ست که از من و تو ساخته است.



دوشنبه، 24 آذر، 1382

نقال های قرن

تا انتهاي حافظه ها باد رفته است

تا انتهاي حافظه ها باد رفته است ..

سودي نداشت هر چه به سندانِ شب زديم

در گوشِ خاكْ پنبه ي فولاد رفته است

باور نمي كنند كه اين مشت سر به زير

تا قله‌هاي عاصيِ فرياد رفته است

نقال هاي قرن همه لالِ لالِ لال

سهرابِ چاكْ چاكِ من از ياد رفته است

بادي كه گفته ايم نماناد مي وزد..

يادي كه گفته ايم بماناد .. رفته است

  



سه‌شنبه، 4 آذر، 1382
با سايه حرف می زنم و راه می روم

فراخوان پيشنهاد

به زودی سومين شماره پيشنهاد ويژه ی شعر امروز ايران منتشر می شود.از شاعران و منتقدان دعوت می شود آثار خود را به نشانی پستی ؛

 اهواز - صندوق پستی : ۱۳۳۲/۶۱۷۳۵    و يا نشانی الکترونيکی:pish_nahad@yahoo.com     ارسال نمايند .

 

اکسين بلاگ

وبلاگ اکسين ويژه ادبيات امروز خوزستان به روز شد گرچه تعداد مطالب اين شماره  زياد و طولانی به نظر می رسد اما هنوز هم مطالبی روی دست ما مانده اند که حجم وبلاگ اين اجازه را به ما نداد از آنها استفاده کنيم .خواندن مطالب اين شماره خالی از لطف نيست . لطفا سری بزنيد .

 

تكه اي جدا شده از شب

.. با سايه حرف مي زنم و راه مي روم

با سايه حرف مي زنم و راه مي روم .

 

: اين چندمين شب است كه من پا به پاي تو

تا انتهاي خستگي ماه مي روم

 

اين چندمين شب است كه با حرف هاي تو

با چشم باز در دهن چــاه مي روم

 

اين چندمين شب است كه تا هر كجاي شب

چون تكه اي جدا شده از شب كشان كشان

دنبال رد سايه به اكــــراه مي روم

 

شب خسته است و كوچه و ... بن بستِ حرفها

بي سايه در ادامه خود راه مي روم

 

چرخيده ام به سمت خيابان آفتاب

با پاي خود به .

اهواز - ارديبهشت ۷۰



پنجشنبه، 22 آبان، 1382
می خواهم از اذبيات لذت ببرم

در گفتگو با روزنامه همسايه ها  دوشنبه پنجم آبان ۸۲ شماره ۳۸۳

توسط بهمن ساکی  عنوان شد :

می خواهم از ادبيات لذت ببرم

شما را در عرصه شعر كلاسيك و شعر سپيد فعال ديده ام نوع نگاه شما به اين مساله چگونه است ؟

اين ها هيچكدام نافي يكديگر نيستند چه بسا من اگر بتوانم در اين روزگار پست مدرن يك غزل كلاسيك شده اما خوب و ماندگار بگويم موفق بوده ام اما با اين همه، سمت و سوي تحولات فرهنگي اجتماعي ما به گونه اي است كه قالبهاي فرسوده و اشباع شده ديگر جوابگوي ذائقه آدم امروزي نيستند. اما من معتقدم براي حضور در اين عرصه بايد راه را به تمامي طي كرد يعني بايد از راه سنگلاخ و دشوار شعر كلاسيك عبور كرد تا به واقعيت شعرامروز رسيد . هميشه بايد به قله فكر حتي اگر احتمال پرت شدن به درون دره بيش از اميد به فتح قله باشد.

تصور و حتي تحمل اين نكته براي من سخت است كه ببينم در وادي ادبيات كساني را هلي كوپتر با چتر نجات بر قله پياده كند و معدودي نيز از راه صعب كوهستان به سمت قله بروند . تا اينجا آنچه ديده شده هياهوي گروه اول و اصالت گروه دوم بيشتر بوده . كسي كه با پشتوانه ادبيات كلاسيك به شعر مدرن و پست مدرن نگاه مي كند ، ديواري بتُني از هزار سال تجربه و تاريخ پشت سر خود دارد . اين نكته به آن معنا نيست كه بگذاريم سنت و آن سكه ها كه غير رايج هستند دست و بال ما را ببندد

وسوسه شده ام از شما مصداق بخواهم . فكر مي كنم به شفاف تر شدن موضوع كمك كند.

ببينيد دكتر رضا براهني با اينكه در نقد ادبي پيشگام و پيشرو بوده و در نقد و تئوري شعر خيلي ها از دستاوردها و تلاش هاي او ارتزاق كرده اند ، شعر كلاسيك را هم تجربه كرده همينطور آتشي و ديگران .اصلا چرا راه دوري برويم ، هرمز علي پور تجربه هاي كلاسيك موفقي داشته است غزلهاي زيبايي از او خوانده ام. هرمز با سه ده حضور در شعر مدرن ايران بهيچوجه قابل انكار نيست.

حالا كه از هرمز نام برديد دوست دارم نظرتان را در باره شعر خوزستان بپرسم با توجه به اينكه در اين زمينه پژوهش هايي را نيز در دست انجام داريد

شعر اينجا هميشه در حال حركت بوده است و برهه كنوني كه از پر جنب و جوش ترين دوره هاي شعر خوزستان بوده است . اما اين دليل نمي شود كه دور خودمان دايره‌اي بكشيم و فكر كنيم كه تمامي ادبيات اينجاست. بلكه ادبيات خوزستان يا هرجاي ديگر وقتي به مفهوم واقعي خود نزديك مي شود كه خود را در داد و ستد با مجموعه ي ادبيات كشور ببيند. بسياري از صاحب نظران مي گويند خوزستان علي رغم پر تعداد بودن پر تنوع نيز هست و صداهاي متفاوتي در خود دارد اين ويژگي در كمتر جايي ديده مي شود .

كدام صداها ؟

از اسم هاي شناخته شده تر مي گذرم. كورش كرم پور ، مهدي مرادي ، فرزاد آبادي ، سياوش سبزي، داريوش اسدي كيارس ، آتفه چهارمحاليان، ارمغان بهداروند و ……

اين ها شاخص هاي شما هستند ؟

نه اين ها تنوع هاي من هستند. من اين را به خود قبولانده ام كه براي رسيدن به لذت ادبي جايگاه هر چيز را بدون رتبه بندي براي خود تبيين كنم . آثار ادبي خواه ناخواه خلق مي شوند ما بايد سهم خودمان را از آنها برداريم .

 آيا فكر نمي كنيد وظيفه اين طبقه بندي را نقد به عهده دارد ؟

من مي خواهم از ادبيات لذت ببرم. با خودم كه تعارف ندارم آرامشي را كه در پي آن هستم در ادبيات پيدا مي كنم با همه مخاطراتي كه دارد. در بحث لذت هر چيز طعم خاص خود را دارد كيفيت شعر يار مرا مي نهلد تا كه بخارم سر خود مولوي ، با شعر دف را بزن بزن كه دفيدن به زير ماه در اين نيمه شب ، شب دفماهها دكتر براهني يكسان نيست اما از هر دو لذت مي برم ناچارم بر خلاف ميل شخصي ام به گفته اي از بارت اشاره كنم . او پندار قاضي بودن را درباره منقد نفي مي كند . ما با نگرشي نو از نقد در ديدگاه بارت مواجه ايم كه مناسبات جديدي را رقم مي زند. اصلا بحث برتري مطرح نيست اصل قضيه در برابري متن هاست اگر از چيزي لذت نبريم مسلم است كه سراغ آن نمي رويم. اما آن چيز وجود دارد و حتما مشتريان خودش را هم دارد.

وضيعت جلسات شعر و نقد را در خوزستان چطور است ؟

اين جلسات به خودي خود شور و شوق را در شاعران به ويژه جوانترها ايجاد مي كند شايد هم اين لذت شعر خواندن و شعر شنيدن و درگير بحث و جدل شدن باشد كه اين جلسات را فعال و پر رونق مي كند . به هر حال اين جلسات بايد باشد حتي اگر شاعر بزرگي از آنها بيرون نيايد و اتفاق مهمي هم نيفتد. ما با احتمالات زندگي مي كنيم شايد خدا خواست و معجزه اي هم رخ بدهد.

ولي من جواب خود را نگرفتم

اگر منظورتان نقد است در سال هاي قبل اتفاق قشنگي رخ داد كه متاسفانه ادامه پيدا نكرد. تجربه نقد در اين جلسات آنقدر جدي بود كه علاقمندان شعر و نقد شعر از ديگر شهر هاي استان براي شركت در بحث و جدل به اهواز مي آمدند . از چهره هاي شاخص آن جلسات كه با بحث هاي علمي و به روز حاضر مي شدند بايد به عليرضا مكوندي و بهروز جلالي اشاره كرد و شايد به جرات بتوانم بگويم براي اولين بار در استان اين مباحث را از نظرگاههاي مختلف آقاي مكوندي مطرح كرد . و اينكه حالا مي بينيم بعضي نو رسيده داعيه دار بحث و نظر و تئوري ادبي هستند از آن جلسات بهره ها بردند. نوار بعضي از آن جلسه ها موجود است . بعضي از همين دوستان توجه ندارند كه ممكن است همين كتابي را كه در دست دارند در دست ديگري هم باشد .

در آن جلسات چه مباحثي دنبال مي شد ؟

بگذاريد دقيق تر بگويم اول از جلسات خانگي شروع شد كه بعدا بصورت كلاسه شده دقيقاً در هفتم ارديبهشت ماه هفتاد و هفت ادامه يافت بحثهايي مقدماتي در مورد كلاسيسيزم ، رمانتيسيزم و البته مفصلتر در سورئاليسم. جمعا مروري بر جريانها و مكاتب ادبي در غرب بود و اينكه بر شعر ما چه تاثيري داشته اند . و مباحثي ديگر كه در جلسه هاي خانه هنر مطرح و پيگيري شدند كه عمدتاً توسط آقاي مكوندي، و جسته و گريخته توسط ديگر دوستان كه حضورشان مستمر نبود دنبال مي شد . مباحثي در حوزه هاي رويكردهاي نقد جديد ، نشانه شناسي ، زبانشناسي سوسور و ويتكنشتاين ، نقد جامعه شناختي گلدمن ، مباحث ساختگرايي كريستوا ، شالوده شكني باشلارو البته اين بحث ها بطور مفصل تر در جلسات خصوصي تر دنبال مي شد .

بعدها علي قنبري حضور فعالي در جلسات نقد داشت و ديگراني كه چندان بطور مستمر حضور نداشتند .

متاسفانه بعدها اين حركت در انجمن شعر اهواز كم رنگ شد اما اتفاق هاي ديگري افتاد از قبيل برگزاري همايش شعر خوزستان كه بازتاب خوبي داشت . با اين حال بحث نقد و بررسي در خوزستان منتفي نشد . بچه هاي گروه پيشنهاد با انرژي زائد الوصفي جلسات نقد و بررسي را فعال كردند به ويژه نقد كتاب كه در خوزستان بي سابقه و در كشور كم سابقه بود .كم سابقه از اين جهت كه در كشور جلسات نقد كتاب بصورت موردي برگزار مي شد اما در گروه پيشنهاد بصورت پيوسته و مداوم . و چون كتابهاي مورد نقد از كتابهاي شاعران خوزستان بودند تعدادي نقد مكتوب و شفاهي بوجود مي آمد كه مي تواند مرجعي براي بررسي هاي آتي قرار گيرند .

سئوالي كه اينجا مطرح مي شود اين است آيا نبايد بسترهاي ديگري نيز براي اعتلا و نمود شعر تدارك ديده شود؟

اين بسترها را چه كسي بايد فراهم كند ؟ شاعران، مطبوعات، رسانه ها ، مسئولين فرهنگي ؟ من وارد معقولات نمي شوم تا حال هرچه بوده بر دوش خود شاعران بوده . اما با همين بضاعت اندك كارهاي درخوري صورت گرفته « نداي جنوب » حركتي حرفه اي داشت كه گويا قرباني داد و ستد هاي سياسي شد . نشريه اي كه طي يكسال فعاليت كارنامه قابل قبولي از خود نشان داد و مي توان گفت تبادل شايسته اي ميان ادبيات خوزستان و كشور برقرار كرده بود . گواه اين حرف برگزيده شدن دو تن از نويسندگان اين نشريه، محمد صفري و مهدي مرادي در جشنواره مطبوعات بود .

« ويژه نامه ادبي روزان » به سعي علي ياري كه بُرد برون استاني قابل توجهي در ميان اهالي ادبيات داشت و ادبيات جدي و غير متفنن استان را انعكاس داده است كاري كه ضرورت آن به شدت حس مي شد و استمرارش قطعاً شوق برانگيز و حركت ساز خواهد بود

.و ديگر ؟

همانطور كه آبها بر شانه هم ايستاده اند . شعرها هم بر شانه هم ايستاده اند نفي و تخريب ديگران برداشتن پله از زير پاي خود است .



شنبه، 3 آبان، 1382
امشب غرور راه مرا سخت بسته است

امشب غرور راه مرا سخت بسته است

 

فرصت گريخت مثل نفس از درنگ من

تنها تهي ست ،حاصلِ پرواز چنگ من

از صبح خالي ام، به زمين پنچه مـي كشم،

آيا به آب ميخورد امشب كلنگ من ؟

امشب غرور راه مرا سخت بسته است

ترسم به بيشه باز نگردد پلنگ من

فرياد ـ. نه، نعره. ، ولي شب همان شب است

بيهوده ريخت طاقِ سكوت تفنگ من

فردا رسيده است . ولي ديشب ام هنوز

از بسكه دير مي رسد امــروز لنگ من

شيراز- مهر ۷۲



جمعه، 25 مهر، 1382

سلام دوستان عزيز

ضمن تشکر و سپاس از محبت شما چه در کامنت ها و چه در ايميل هايتان

فعلا به خاطر استراحتی که بايد اجبارا  تا سه چهار روز ديگربه چشم هايم بدهم

امکان به روز کردن برايم فراهم نيست. اما چندان هم دست خالی نيستم

از شما دعوت می کنم  به اين دو وبلاگ سر بزنيد

اکسين که قراراست  به همت بچه های اهواز به شعر و اخبارش بپردازد

و ديگر وبلاگ فرمانروا  که بهروز جلالی شاعر اهوازی آنجا می نويسد

در مورد شعر بهروز جلالی در فرصتی ديگر  خواهم نوشت . پيروز باشيد .

 



چهارشنبه، 9 مهر، 1382
دخيل

چند پسر دهساله با دوچرخه هايشان  ياد نامه احمد محمود

 

دخيل

از آسمان ها بسته شد چشم دخيل من

اعجاز هم لبْ تشنه مي آيد ز نيل من

 

من از نياكان خسته و از من خودم خسته

مردي به خود خواهد رسيد آيا از ايل من؟

 

هر روز با نامي دگر خود را صدا كردم

اما كسي پيدا نشد در قال و قيل من

 

از خستگي ، از هيچ، از . تكرار مي پرسم :

قصد كجا دارد شتاب بي دليل من؟

 

پژمرده خواهد شد به رنگ شعله ها در باد

در زير پاي روزها درد اصيل من

 

حتي گلستان آتش نمرود خواهد شد

ديگر تبر چاقو شد از لطف خليل من .

 

 

 



جمعه، 28 شهریور، 1382
بس كن تا من بروم بر سر شور و شَرِ خود

مولانا جلال الدين ؛ كه همهْ آتش از اوست

تمام دلتنگي و دلگرفتي شب هاي اخيرم را وجد و سرور بدل كرد

اين مستي كه حالا در سر دارم از اين غزل است

به گونه اي كه به قول خودش ـ من خمره‌ي افيونم زنهار سَرَم مگشا ـ

 

 بس كن تا من بروم بر سر شور و شَرِ خود

يارمرا مي نَهِلَد تا كه بِخارم سر خود

هيكل يارم كه مرا مي فشرد در بَرِ خود

 

گاه چو قَطـّارِ شتر مي كشدم از پي خود

گاه مرا پيش كند ، شاه چو سرلشكر خود

 

گاه براند به نِي‌ام همچو كبوتر ز وطن

گاه به صد لابه مرا خواند تا محضر خود

 

گاه چو كشتي بَرَدَم بر سر دريا به سفر

گاه مرا لنگ كند بندد بر لنگر خود

 

من به شهادت نشدم مؤمنِ آن شاهد جان

مؤمنش آن گاه شدم كه بِشُدم كافر خود

 

هَمپر جبرييل بُدَم، ششصد پَر بود مرا

چونكه رسيدم بَر او ، تا چه كنم با پَر خود

 

چند صفت مي كُني‌اش ؟ چونكه نگنجد به صفت

بس كن تا من بروم بر سر شور و شَرِ خود

 



یکشنبه، 23 شهریور، 1382
بيست و سوم شهريور هفتاد و سه

براي مادر

كه نگاه نگرانش در اتاق منتظرم مانده است

( 1 )

ز دست دل توان و تاب را بُرد

شبي از باغ من مهتاب را برد

پس از عمري به خوابم آمد اما

خيالش را سپرد و خواب را برد .

( 2 )

با سنگ دلي ز خويش دورش كرديم

برديم و به زير سنگ گورش كرديم

او شيره جان به كام ما ريخت ولي

برديم و خوراك مار و مورش كرديم .

 بيست و سوم شهريور برگي از تقويم است كه هر سال از سالنماي من كنده مي شود.و يك شاخه گلِ ترجيحاً محمدي را با چسب نواري روي آن مي چسبانم اين برگ بايد چند روزی كنار قاب عكس او بماند تا گل خشك شود و تا نمي دانم چه وقت هر روز به آن نگاه كنم.

آرام و بيصدا ، با عكسش حرف مي زنم لبخند از دهانش نمي افتد .

مي خندم                                                            مي خندد ،

حرف مي زنم                                                    مي خندد

گريه مي كنم                                                     مي خندد

اشك ها را از دخترم پنهان مي كنم                 مي خندد

زنم اين ها را مي فهمد                                     مي خندد

خودم را با كاغذها مشغول مي كنم                مي خندد

پول آب وبرق را كنار مي گذارم                    مي خندد

خودم را با كاغذها مشغول مي كنم                مي خندد

از اين كارها خنده ام مي گيرد                      مي خندد

صداي زنگ تلفن كه بلند مي شود ، دلهره اش را در عكس مي بينم .

برادر كوچكترم رضا

كه حالا در جهرم سرباز است پشت خط است به عكس نگاه مي كنم

نمي دانم آنهمه خنده يكهو كجا رفت . ضربان هاي قلبش را مي توانم بشمارم .

نمي دانم احوال رضا را پرسيدم يا نه .

گوشم به تلفن نگاهم به قاب عكس

انگار مي خواهد چيزي بگويد

به رضا مي گويم : يه لحظه گوشي !

از توي قاب عكس مي گويد :

« بگو مواظب خودت باش

سرما نخوري پاييز داره كم كم مياد تو بچه‌ي گرمسيري »

اينها را به رضا مي گويم

خيالش راحت مي شود اما مي خواهد با نگاه نگرانش چيز ديگري بگويد

خدا حافظ . تماس قطع مي شود

اما انگار رضا كمي سرما خورده بود .

 

دو شعر ديگر را در پرنده‌ي كوتاه بخوانيد



چهارشنبه، 19 شهریور، 1382
نمی دانم چرا ؟

( 1 )

جان آمد و جامه خدا را گم كرد

الفاظ رسا و نا رسا را گم كرد

ديوار و در از حضور مهمان نشناخت

كعبه از شوق دست و پا را گم كرد.

اين رباعي كه امشب وادارم كرد بنويسمش سبب شد تا تعداد ديگري رباعي و دوبيتي قديمي تر را اينجا بنويسم

از عمر اين نوشته ها 9 - 10 سال مي گذرد . و اصلا دليلي نمي ديدم روزي اين تجربه هاي كهنه را در وبلاگ بياورم اما بالاخره آوردم و نمي دانم چرا ؟

بهر حال اينها شعرهاي منند گرچه سالهاي نوجواني ام را با خود آورده اند . شايد اين وسوسه از وبلاگ سيد علی مير افضلی شروع شد با اولين شعري كه مرتكب شد !

بهر حال مرا ببخشيد از اينكه شما را به شعر هاي قديمي تر خود مهمان كرده ام

( 2 )

شب و آوار و .... آوار شبي تلخ

تب و مهتاب و …. مهتاب تبي تلخ

وداع آخرين و آخرين جام

لب و اندوه و . اندوه لبي تلخ.

( 3 )

دهان زخم ها را دوختم من

هواي آب و نان را سوختم من

شهيدي سر زده آمد بيادم

تنور آه را افروختم من

( 4 )

من امشب در هواي گريه كردن

پُرم از هاي هاي گريه كردن

تو هم امشب بخند اي زخم كهنه

مهيا شو براي گريه كردن .

( 5 )

تو را ديدم شبي در خواب در آب

ـ بلورين ماهي بي تاب در آب ـ

ديگه هرگز نديدم بعد از اون شب

بغير از گريه هاي آب در آب.

( 6 )

شب دريا و من كشتيِ پيرم

ديگه واسه رسيدن دور وُ ديرم

سپيده ! ساحلم باش و كمك كن

كه تا پهلوي تو پهلو بگيرم .

( 7 )

به شيشه مي زنه بارون تلنگر

مي خونه ناودون : شُر شُر شُر وُ شُر

مگه دردت چيه اي مرد دلتنگ

بگو تو از كجا داري دلي پُر.

( 8 )

در اين شبهاي بي فانوس اي ماه

چه دارم جز تب و كابوس ، اي ماه

هوايت داد پروازم در آتش

پلنگي بودم و افسوس اي ماه .

( 9 )

شبي اين كوچه ها فردا نميشه

چراغي ، قسمتم حتي نميشه

دل من كوچيكه قد يه ارزن

اگه گم شه ديگه پيدا نميشه.

 

براي عزيز خسته و فرسوده ام اهواز و كارون به گل نشسته اش

( 10 )

لبالب مستي و راز است چشمت

شراب ناب شيراز است چشمت

مرا شبگرد كرده در هوايش

شب زيباي اهواز است چشمت

( 11 )

لب كارون ، پُر از آواز ساز است

بلم در جستجوي رمز ِ راز است

بيا با من لبي زين باده تر كن

اگر « ميخانه ي خيام » باز است .

( 12 )

شدي شرجي مرا در بر كشيدي

مرا تا عالم ديگر كشيدي

رطب گفتم لبت را تلخ گشتي

قدت را نخل گفتم سر كشيدي !

( 13 )

تمام لحظه هاي من فدايت

فداي لحظه اي از لحظه هايت

همه‎ْ دنياي من بودي و من هم

گذشتم از همه دنيا برايت .

 

 

 



سه‌شنبه، 11 شهریور، 1382
بالا بلنـــد !

 

بالا بلند ! وصفِ شما را گمان كنم ؛

بيهوده است خون به دلِ واژه گان كنم

 

بالاتر است دركِ تو از دستهايِ شــعر

از وهم و واژه تا به كجا پلكان كنم

 

شب بي گدازه در نَفَسم پرسه مي زند

پِلكي بزن كه چهـره در آتش نهان كنم

 

بالا بلند ! بگذر از اين دست نارسا

مي ترسم آنكه نام تو را نردبان كنم

 

من لالِ لالِ مــي شوم اي آبروي قرن

مي ترسم آنكه خون تو را آب و نان كنم

اهواز - تير ۷۳



پنجشنبه، 6 شهریور، 1382
دانه دانه می شود تا انار گفتگو

از نگفته ها بگو شب حرام می شود

فرصت رسيده ای باز خام می شود

 

از نگفته ها بگو حرف تازه ای بزن

روح آهوانه ام زود رام می شود

 

از طنين نام توست لکنت قشنگ من

از تو در دهان من ازدحام می شود

 

گرچه دير باورم هرچه خواستی بگو

با صدای گرم تو پخته خام می شود

<>

گاه سايه ی کسی کوه خوانده می شود

گاه بودن کسی سايه نام می شود ....

<>

دانه دانه می شود تا انار گفتگو

يک سلام ناگهان والسلام می شود .

شيراز - بهار ۷۱

 



[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

  RSS 2.0